
یکی یه وقت بهش گفت: خفه شو...!دیگه بسه...!
خفه شد...!
تموم شد...!
.
.
.
.
.
.
.
آخر قصه چی بود؟!... جدایی بود یا مرگ....مرگ...مرگ
باز هم مرگ ارزوها....جشن مرگ آرزوها...

پ.ن:شب آرزوهاتون پر ستاره...
چه خوبه همیشه ما با هم باشیم
من و تو دشمن درد و غم باشیم
چه خوبه دلامون از امید پره
غم داره از من و تو دل می بره
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته میشن
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته میشن

پ.ن: این آخرین اپ این وبلاگ بود از همه مهربونهایی که تا الان بهم سر زدن ممنون...
میپیچیم در هم
میتابیم
و گره میخوریم، گاه کور
رسم زندگی را نیاموختهام
یا رسم من را، زندگی


قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
زمین خاکیم اما غرورم کم نمی گردد
سرم زیر بار آسمان هم خم نمیگردد
به روی فاسدان پست هرجایی نمیخندم
اگر عمری بود باقی به نامرد دل نمی بندم

من دیگه کودک نیستم...!
دیگه خنده هام یه رنگ نیست...
من دیگه بزرگ شدم...!
یاد گرفتم چه جوری دروغ بگم...
باور کن من بزرگ شدم ...!
دیگه شبا توی خواب رویا نمی بینم هر شب کابوس می بینم...
اخه من بزرگ شدم... ...!
دیگه کسی نازم نمی کنه دیگه کسی وااسه من دل نمی سوزونه...
آخه من دیگه بزرگ شدم ...!
دیگه نمی تونم با دوستام درد دل کنم و همه چیزو درباره زندگیم بهشون بگم ...
اخه من بزرگ شدم... ...!
دیگه ساده نیستم حرف های ادمکا رو باور ندارم...
بعد از این هر حرفی رو باور نمیکنم....
آخه من دیگه بزرگ شدم!
دیگه باور نمی کنم دروغ هایی که واسه دل خوشین...
اخه من دیگه بزرگ شدم......!
کودکی ام را به باد می سپارم تا ببردش به هر جایی که می خواهد...
می دانم که دیگر باز نمی گردد پس همان بهتر که برود...
دیگه حرف هام بوی سادگی نمی ده دیگه خنده هام بوی یه رنگی نمی ده ...
بسه دیگه این هذیونا چیه نوشتم.... بابا من دیگه بزرگ شدم ...!

آره لازمه ورود به دنیایه ادم بزرگا اینه "دروغ...!"
تولــدم مبـــارک
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني
شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شايدتو خاموشم کني

حذف شد...!!!